تو می آیی !!! پرنده ها می گویند
حیف !!!! حیف از آن همه معصومیت که به باد رفت طفلکی چه زود رنگ روزگار به خود گرفت و پیر شد هر چند دیگر از آن همه معصومیت حتی بقدری نمانده که بشود به او گفت: طفلکی!!!! چشم بر هم زدم 24 سال گذشت به همین سادگی؟؟؟ نه!! به این سادگی ها هم که نبود! میان همه دانه هایی که باد برد و هیچ وقت نشکفت میان آن همه عشق که هرگز نرویید عشق تو هنوز تازه است تازه می فهمم که چیز زیادی از من نمی خواست فقط چند قطره اشک که سیرابش کند و باریکه ای از نور اما یادم نمی آید که چطور این منِ دور از خویش، پشت بنور ، سایه ای شد بر سر دانه عشق مگر نمی فهمید که بذر عشق سایه نمی خواهد؟؟ مگر نمی فهمید که عشق تنها در رنج میروید ، با رنج بزرگ میشود و با رنج ماندگار ؟ با اینهمه هنوز گرم و تازه است. باور میکنی؟!!!!! شاید برای این است که جایش قرص و محکم است جایی در گوشه دلم یادم باشد مِن بعد از این پیش از معبود، معشوق خطابت کنم. که تنها عاشق است که عبد معشوق خویش می گردد پس ! آاااای عشق!!! معشوق من !!!! مهربان همیشه!!!!!!!!!!! این خورده سالهای مانده از عمرم را به پاسداری از بذر عشقی که کاشتی بگمار شاید... وقتی رسید سراسیمه سلام داد، کادوش رو انبوه کادوهای دیگه گذاشت و رفت تو بخشی از نامش که به کادو الصاق شده بود اینطور نوشته بود: میدونم که نمی شمری اما اگه دندونای اسب پیشکشم کمی خون آلوده ، اگه بی سوار و خسته اس، اگه منتظرت گذاشته و خیلی دیر رسیده بخاطر پاره های پاره های دلی که به زحمت دندان گرفته، خون خورده و دم بر نیاورد تا تمام دارایی یه عاشق که این دل پاره پارشه بتو برسونه و بتو تقدیم کنه. ببخش که دلم پاره پاره است ببخش که پیشکشم جعبه و مقوای رنگی نداره من که تو رو ندیدم و رفتم اما اگه تو داری منو میبینی ببخش اگه پابرهنه ام ببخش اگه سرم بالا نیست و روی سیاهم رو مدام ازت پنهون میکنم ببخش اگه دستم کوتاهه ببخش اگه زانوهام سسته و مدام به زمین میخورم ببخش اگه خاک نیستم به پات ببخش اگه خاکم به روی همه عاشقات ببخش اگه دوستت دارم ببخش اگه گستاخی میکنم و میگم: تولدت مبارک تولدت مبارک ای تمام آسمان دلم یا اباالحسن یا علی بن موسی دلم دیگر جا نمیگیرد هی مثل اینکه یک عده آدمی از من خسته می پرسند : تو کجا می روی اول صبح و ستاره که شب بی ستاره و صبح برمیگردی؟ میگویم تا دلتان بسوزد میگویم میروم یک طرفی دور جایی که ماه از خوف باد مقلعه تاریکش را بردارد بیاید کنار آب و هوای شادی چعه ندرت بی باوی! چه کِیف قشنگی! چه اتفاق عجیبی! ولی دروغ گفتم. دارم دروغ می گویم باد می آید و برای هر ماهی آشنا یکی دو تکه روشن از رویای آینه می آورد. آواز می خواند می گوید شما هم آواز بخوانید می گوید شادمانی چیزی جز بوسه باران نیست راست میگوید دریا دارد بالا می آید دریا دارد خرده خرده خواب های خود را بر میدارد، آینه ها را می بوسد می رود یک طرفی دور آن وقت من به خودم می گویم تو دوباره باید به خواب خانه برگردی دلت حتماً آرام خواهد گرفت... تمام حکایت ما همین است نه غریبی آمد و نه آشنایی رفت
... فهمیدم آسمان جای دوری نیست فهمیدم عشق نزدیک است فهمیدم حتی باد خبرچین از چینه شکسته بد نمی گوید فهمیدم آدمی اشتباه میکند که اندکی از مرگ گریزان است آدمی!! هی!!! آدمی!! آیا میایی برویم یک جای دور؟ یک جای خوب . یک جای آرام و آشنا داشت نگاهم میکرد. داشت... نمیدانم انگار گریه هم کرده بود بوی برادران به دریا رفته مرا میداد. بوی خواب های پیش از تولد خاطره ! پیش از تولد خواب! پیش از تولد اضطراب! پیش از تولد دلهره! اتفاق! اعتماد! حادثه! آدمی... کاش روزی همه اینها را میفهمیدم . دیگر دستم به نوشتن نمیرود . کاش...
| Design By : Night Skin |

